روزی که موجِ غم به جفا در بَرَد مرا
در دَم نهنگِ عشق به یَم می خورد مرا
شیطان کنون اشارتِ بر سیب می کند
تا از بهشت، روی زمین آورد مرا
گفتم به دیو : «چون تو ندانی اسامی اش؟
الهامِ شعر و فلسفه می پرورد مرا»
ابلیس گفت : «گوش به اخبار گر دهم
ترسم شهابِ ثاقبِ هو بر خورد مرا»
باری! کُنَم چو درکِ به تقوا، خدای را
اقبالِ نیک و طالعِ دل درخورد مرا
گر من علوفه رویِ زمینِ خدا شَوَم
پستِ دوپا ز حرص و وَلَع می چَرَد مرا
من همچو میشم و چو سیاسی شَوَم کنون
در دم به ظلم، گُرگِ سیاست دَرَد مرا
بازارِ خودفروشیِ گرمی ست این جهان
این می فروشَدَم دِگَری می خرد مرا
من شاهدا چو مَفرشِ زیباستم به دهر
تقدیر، زیرِ پایِ که می گُسترد مرا؟!
برچسب:
نویسنده: نیکی کریمیپور