بردار هستی ام، از پیشِ پایِ خویش!
یا پایمال کُن! بر در، گدایِ خویش!
من ناخدایت اَستم! هستی خدایِ من!
از ناخدایی عزل کُن! ناخدایِ خویش!
افتاده عکسِ من بر استکانِ چای
پس نوش کُن مرا، همراهِ چایِ خویش!
دانستی از کجا تو اهلِ جنّتی؟
نَز آخ و وای خویش کَز هوی و های خویش
در محضرِ خدا در گُنبدِ رضا(ع)
می خواست از خدا هر دَم شفایِ خویش
هر بُغض وارِ عشق، تَرکید با سرشک
چسبید بر ضریح با گریه هایِ خویش
با خود چه توشه ای در محضر آوری؟
شاهد چه کرده ای این جا برای خویش؟
برچسب:
نویسنده: نیکی کریمیپور